سلام علی ال یاسین
 
. .
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو

سیندرلا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 31 خرداد ماه سال 1387
سلام علی ال یاسین ----۷۳

آقا جان سلام و عرض تبریک

آفتاب چرخ عزّت آیت اُم الکتاب
بانوی آفاق، برج کهکشان معرفت
پارسای پاک طینت، پرتو نور خدا
تاجدار تاج تکریم و تبارک دودمان
ثقل هستی، ثَدِی ایمان، مادر ثار خدا
جلوة نور جمالِ یا جمیل و یا جلیل
چرخ هستی پیشِ چوگانش توگوئی همچوگُو
حیدری خصلت، حبیب الله سِیَر،حامیم خوی
خادم کویش خلیل و خضر و موسای کلیم
در دیارِ قُرب ایزد داده دل یکجا به دوست
ذاکر ومذکور و نامش ذکر ذرّات وجود
رازِ امکان، رمز رحمان، راقم کِلکِ وجود
زمزم عرفان، زکیه زهرة زهرا بتول
ژرف دریای معارف، ژکْفَرژولیده حال
سمبل خلقت، سلیل سیّد سدرت نشین
شبل احمد، شمس غیرت، همسر شیر خدا
صالح وصبروصلاة و صوم و صدّیق و صراط
ضَوءِ مصباح هدایت، مطلع شمس ضحی
طیّب و طاها و یاسین، طاهر و طور و طواف
ظرف جانش کأس رحمت، آن ظهیر مرتضی
عروة الوثقی، علیم و عارف و عدل و عماد
غیرة الله یا غیاث هر غریب مستغیث
فیض قدسی، فالق صبح ازل، فجر وجود
قاف قرآن قلب امکان، قاب قوسین شهود
کوثر و کنزِ خفی، کشّاف کلّ ما کشف
گنج عصمت را گهر، گلزار حکمت را ثمر
لوح ایمان، لطف یزدان، لؤلؤ دریای عشق
مهدِ تقوا، مادرِ ماءِ معین، مرآت حق
نسل حیدر رانسب، ناموس یزدان، نخل طور
واجب ممکن، وجیهِ درگهِ ربّ ودود
همّتش بنگر که باشد آفرینش را هدف
یا یَدَی رحمان دستِ(ساعی)مسکین بگیر


 

اُمِ اب، اقنوم عصمت، افتخار بوتراب
بسمل هستی به بزم ماخلق نعم المآب
پارة قلب پیمبر حضرت ختمی مآب
تحفة قدّوس، تفّاح جنان مالک رقاب
باغ احمد را ثمر، دُرّ ثمین، عصمت ثیاب
جبرئیلش طفل مکتب، جامع و عالی جناب
چنگ بر ذیل ولایش چاره ساز و چاره یاب
حبرِتکوین، حُسنِ یزدان، حاکم یوم الحساب
خور خجل، مه در خسوف آیدچو بردارد نقاب
تا شود دُردی کش آن دُردانه در بزم شراب
ذوب عشق حق ذبیح راه ذات بوتراب
آنکه بر دربانیش روح الامین پا در رکاب
دختری چون زینب آرَد زیب حِجرِ جدّ و باب
ازژگوران بس ژغارآمد برآن عالی جناب
ساقی بزم سَقاهُم ساغرعین خوشاب
مادر شُبَّیر و شُبَّر، شد شهید اندر شباب
صدر او صندوق حکمت، صاحب علم الکتاب
دشمنش اندر ضلال و روز محشر درعذاب
طوطی باغ نبی، طوبای جنّب مستطاب
ظِلّ نور الله، ظهور جلوة حق در شهاب
کلِّ عقل و عقلِ کلِ یا انّه شیئ عُجاب
غرق رحمت‌میکند غَیثی که بارد زین سحاب
فاکِه فردوس، با فرً و فضیلت همچو باب
و القلم، قیّوم ثانی و القمر را رنگ و آب
کهف عفّت، کوکب دُرّی کرامت را کتاب
می فشاند حور بر گیسوی او عطر و گلاب
لیلةالقدری که قدرش تا ابد اندر حجاب
مظهر مجد و مثال رحمت ختمی مآب
نازم آن نقشی که برچید از نگار حق نقاب
وارث احمد، وقور و با وفا و کامیاب
هم هوادار سپهرُ و هفت چرخ و هفت باب
زادة یاسین، تو یاری کن مرا یوم العقاب
مرتضی عظیمی(ساعی)

توکلم بر خدا 

و به امید دستهای یاریگر تو یا اباصالح المهدی(عج)

جمعه 24 خرداد ماه سال 1387
سلام علی ال یاسین ----۷۲

یا زهرا ......

 فاطمه اصل کلام عشق بازی با خداست

 فاطمه بخش نخست جمله سازی با خداست

    فاطمه نوح است و کشتیبان دریای وجود

    فاطمه راز نیاز و روح آیات سجود

 

 

آقاجان .یابن الحسنم. یوسف زهرا. ... این روزها صدای غمگین و ناله های پدر بزرگوارتان . علی شیر هدا از ته چاه بگوش می رسد ...........

بَود در خاطرم . چشمای بسته

رخ نیلی و پهلوی شکسته

تمام خانه ام یادآور اوست

دو چشمِ من به سوی بستر اوست

هزاران دردِ دل در خانه کرده

دل من را به یادش زنده کرده

دو یار و مونس و دلدار بودیم

برای یکدگر غمخوار بودیم

مرا پشت و پناهی بود . زهرا

چه گویم خود سپاهی بود . زهرا

کنار ساحلش پهلو گرفتم

من از او قوت زانو گرفتم

ببین حال پریشان علی را

ببین شام غریبانِ علی را

الا ای پر کشیده سوی افلاک

برون آور سر ز این خاک

به اشک دیده شستم پیکرت را

کفن کردم آن پیکر نیلوفرت را

گریبان از جئایی چاک کردم

تو را با دست لرزان خاک کردم

به ناگه قامتم یکباره بشکست

زدم با آه و حسرت دست بر دست

به دریای غمت ساحل ندارم

به جز قبر تو من منزل ندارم

غمت در سینه ام آتشفشان کرد

علی را مرگ تو قامت کمان کرد  

 

توکلم بر خدا 

و به امید دستهای یاریگر تو یا اباصالح المهدی(عج)

چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1387
سلام علی ال یاسین ----۷۱
جمعه 13 اردیبهشت ماه سال 1387
سلام علی ال یاسین ----۷۰

به دانه دانه تسبیح مادرم، موعود!
که بی تو هیچ نیامد به دیدنم لبخند
که روزها همه مثل هم‌اند- سرد و سیاه-
غروب‌ها و سحرهاش خسته‌ام کردند

کشانده‌اند مرا روزها به تنهایی
گمان کنم که مرا منتظر نمی‌خواهند!


تو نیستی و جهانم پر از فراموشیست
جهان عاشقی‌ام را غروب‌ها آکند...
تو نیستی که قیامت کنی به آن قامت
تو نیستی که درختان به خویش می‌بالند!
تو نیستی و... چقدر از زمان من باقیست


چقدر بی تو بگویم غزل غزل، یکبند
به چشم‌های کسی احتیاج دارد که
زند به شاخه ادراک خاکی‌اش پیوند
به چشم‌های کسی که شبیه یک منجی
زلال، آبی، روشن- شبیه تو- باشند


چقدر چله نشینی؟ چقدر ندبه و اشک؟
چقدر بی تو سرودن قصیده‌های بلند؟

امیر اکبرزاده

توکلم بر خدا 

و به امید دستهای یاریگر تو یا اباصالح المهدی(عج)

پنجشنبه 29 فروردین ماه سال 1387
سلام علی ال یاسین ----۶۹

 

سلام علی ال محمد(ص). سلام علی ال یاسین. آقاجان . گل نرگس. گل زهرا ....... خیلی وقته یه حرفهای ناگفته ای داشتم ......

از جنوب . از سفر پلاک تا بلاگ . از سفری که بروبچه های دفتر توسعه وبلاگهای دینی راه انداخته بودن ........

از زمانی که رسیدیم .شرهانی رو عرض می کنم. از زیر قرآن رد شدیم و وارد شدیم. دم در همونجا زیر قرآن دیگه قدمهام یاری نمی کرد. هر چی خواستم بی ریا عمل کنم نشد. یک چیزی درونم میگفت: جمعش کن این حرفها رو .................تو هنوز آدم نشدی؟ نه؟......جدی تو هنوز آدم نشدی؟... هی .....با توام...........آدم نشدی؟.....

آخه بچه داری پات رو روی چشم شهدا میگذاری... داری وارد .

هی با توام ! اینجا شرهانیه ... چشم دلت رو باز کن، از نگاهشون شرم نمیکنی؟........

تا کفشهام رو در نیاوردم قدمهام قوت گام برداشتن پیدا نکرد. کفشها رو که درآوردم. غل و زنجیرها انگار پاره شد. روی رملها راحت قدم بر میداشتم .......

رفتیم همون جلو. همون جلو ... جایی که بهش میگفتن صفر مرزی. راوی کاروان از جبهه، جنگ، شهدا و تفحص و عملیات محرم میگفت.

چند شب قبل برنامه ای دیدم از شبکه دو، در مورد همین منطقه . از عملیات محرم که 11 آبان ماه سال 1361 با رمز یا زینب انجام گرفت . ساعت شروع عملیات ساعت 22 دهم آبان ماه سال 1361 ......... و این منطقه آزاد میشه ...

از همون سالهای کمابیش تفحص انجام میگرفت . تا سال 85 که نیروی زمینی سپاه بعد از این دوره این مکان(شرهانی) رو از روز ولادت مبارک حضرت فاطمه معصومه(س) بعنوان یادمان شهدا ثبت کرد و جهت بازدید کاروانهای راهیان نور در اسفند 86 و فروردین 87 مورد استفاده قرار گرفت.....

حاج آقا نظری از مسئولین ..... و حاج آقا حسینی از خادمین شهدا(راوی کاروان) میگفتن .......

هر چه میشنیدم، یاد اون روز میوفتادم توی شرهانی وقتی راوی از شهدا میگفت ....اون وقتی که طوفان عجیبی شد. حالی داد. شهدا رو به همون خاکی قسمشون دادم که برای حفظ و عزتش خونشون را داده بود ........قسم دادم که :............

آقاجان . یابن الحسن ......... دل داغدارم . دل زخم خوردم یه جورایی تسکین یافته بود توی این سفر .....

آقاجان همیشه

 

توکلم بر خدا 

و به امید دستهای یاریگر تو یا اباصالح المهدی(عج)

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 27780


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...